سفارش تبلیغ
صبا
چقدر دلم برای دیدن یه آدم بی عیب تنگ شده !

نوشته شده در  جمعه 87/9/29ساعت  11:6 صبح  توسط قطره ای از دریا 

  چقدر دلم برای دیدن یه آدم بی عیب تنگ شده !!!
کسی که برای خدا قیام کنه . برای خدا حرف بزنه . برای خدا سکوت کنه .
برای خدا کار کنه . برای خدا محبت کنه .
برای خدا خشمگین بشه . برای خدا ببخشه .
برای خدا نفس بکشه . تمام وجودش برای خدا باشه .

الیس الصبح بقریب ؟!


  • کلمات کلیدی :


  • دوستدار امامم نه شیعه !

    نوشته شده در  سه شنبه 87/9/26ساعت  8:39 عصر  توسط قطره ای از دریا 

    مردی از امام حسن (ع) پرسید من از شیعیان شما هستم ؟
    امام (ع) فرمودند :  اگر مطیع اوامر و نواهی ما باشی ، راست می گویی ، ولی اگر چنین نباشی با ادعای منزلت والایی که تو شایسته آن نیستی ، بر گناهت اضافه مکن ، نگو که من از شیعیان شما هستم ، بلکه بگو من از دوست داران شما هستم ، در این صورت تو آدم خوبی هستی و به خوبی گرایش داری .
    حالا فهمیدم من دوستدار امامم نه شیعه او ، پس باید ببینم که چند گام با شیعه شدن فاصله دارم تا آن را از میان بردارم .
    عیدتان مبارک . آرزو میکنم خداوند توفیق شیعه علی (ع) بودن را به ما اعطا کند .


  • کلمات کلیدی :


  • حقیقت پشت نرده ها

    نوشته شده در  جمعه 87/9/22ساعت  5:25 عصر  توسط قطره ای از دریا 


    که چرا ما آدمها با فکرهای کوچک خودمون میخوایم خدا رو پشت این نرده ها پنهان کنیم ؟!
    یا هر جا که به صلاحمون نیست و دوست نداریم حقایق رو کتمان کنیم !
    بعضی از ماها بر روی فکرمون قفلی زدیم که حقایق رو نبینیم یا نشنویم ، که مبادا وجدانمون دردش بیاید !


  • کلمات کلیدی :


  • آهنگ خدا

    نوشته شده در  دوشنبه 87/9/18ساعت  12:32 صبح  توسط قطره ای از دریا 

    اسماعیل تو کیست ؟ آبرویت ؟ موقعیتت ؟ نامت ؟ جانت ؟
    و ... هر چه و هر که تو را نگه میدارد تا نگهش داری ... ؟
    اکنون که ( آهنگ خدا ) کرده ای همه را در منا ذبح کن.


  • کلمات کلیدی :


  • عجب صبری خدا دارد ؟!!!

    نوشته شده در  پنج شنبه 87/9/14ساعت  8:56 عصر  توسط قطره ای از دریا 

    همه صف کشیدند ، و باهم دعوا دارند من .... من .... اول من !
    چی اول تو ؟! دعوا نکنید ! اصلا ً هیچکدوم ! هیچ کدوم نباید بیرون برید . لطفا ً آروم بشید تا من نفس بکشم دارم خفه میشم .
    اینا صدای فریادهایه که پشت حنجره ام صف کشیدند و میخوان بیان بیرون . اما نه نمیزارم !
    فریادهایی که راه نفسم رو بستن و دست بردار هم نیستن .
    خدایا ! تو شاهدی ؟! خوبه .
    یاد یه شعر از معیری کرمانشاهی افتادم : عجب صبری خدا دارد / اگر من جای او بودم ...  آه !
    چشمهایم سفری را آغاز کرده از شرق گیسوانت به غرب آن . راستی آخرین برنامه پنج ساله کی پخش می شود تا شاهد عدالت فراگیر تو باشیم ؟ بازاری که در بورس نیست بازار اشاره های توست !
     ای ابراهیمی ترین بت شکن ! ای موسایی ترین اعجاز ! ای پیشنماز عیسی ! ای مولایی ترین شیعه ! ای آرامش دل من ! ای ....
    ( امروز گفتم : عدالت به معنی کمک به همنوع هم هست . گفت : نظریه قایق نجات میگه خودت رو نجات بده وگرنه خودت غرق بشی چه فایده داره ؟! گفتم : هزاران انسان در غزه شرافتشان لکه دار شده !!! .  گفت : ای بابا ما یه عالمه فقیر تو کشورمون داریم ! گفتم : اسلام این رو قبول نداره . گفت : اسلام رو وارد بحث نکن . ضرورت کشور ما یه چیز دیگه رو ایجاب میکنه . گفتم : سفسطه نکنید . گفت : نظرت رو درست کن ! برو بیشتر فکر کن . برات متأسفم )
    در بین گفت و شنودها یه چیز یادم اومد که دوباره این فریاد ها رو بیدار کرد ( انا امام المنتظر )
    عجب صبری خدا دارد ؟!!!
    آنتن وجودم رو به توست . بگو حدیث غربت را ...
    در بین این حرفها اس ام اس بیسیم چی اومد : ( چه کسی می تواند در مقابل گناه ، ذره ای از غیبت ، تهمت ، بی تقوایی و هرزگی که از ما سر بزند جواب بگوید ؟ ) آخیش فریادها آروم شدن .
    خدایا شکرت . که تنها نیستم و تو جایگزین همه نداشته هایم هستی . و عجب جایگزینی!!! .


  • کلمات کلیدی :


  • عقل و عشق

    نوشته شده در  شنبه 87/9/9ساعت  12:37 صبح  توسط قطره ای از دریا 

    عقل و عشق...

    ... خدایا ! چی بگم ؟! خسته ام ...
    الهی من لی غیرک ...
    خواستم بنویسم . اما ... چه فایده ؟  ...
    سید مرتضی - سید شهیدان اهل قلم - بقول یه نفر ، سیدنا : تو بگو ...


  • کلمات کلیدی :


  • من دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ....

    نوشته شده در  جمعه 87/9/1ساعت  9:39 عصر  توسط قطره ای از دریا 

    دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد . به امید آن که شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.آن طرف ، حیاط خانه ی خداست . و آن وقت هی در می زنم ، در می زنم ، در می زنم، و می گویم : ( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس بدهید ؟! ... )
    کسی جوابم را نمی دهد ، کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار . همین . ومن این بازی را دوست دارم . همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار ، همین که ...
                                                   من این بازی را ادامه می دهم
                                                     و آنقدر دلم پرت می کنم ، را
                                                      آنقدر دلم را پرت می کنم تا
                                                     خسته شوند ، تا دیگر دلم را
                                                    پس ندهند . تا آن در را باز کنند
                                                      و بگویند : بیا خودت دلت را
                                                   بردار و برو . آن وقت من میروم
                                                  و دیگر هم برنمی گردم . من این
                                                        بازی را ادامه می دهم ...

                                                                                برگرفته از کتاب: در سینه ات نهنگی می تپد / خانم عرفان نظر آهاری


  • کلمات کلیدی :


  • از عشق تا شعار

    نوشته شده در  پنج شنبه 87/8/23ساعت  11:8 عصر  توسط قطره ای از دریا 

                              بارون عشق

    ‎از عشق تا شعار
    بین کسانى که به راستى، حقیقتى را باور دارند و آنان که مدعى باور داشتن چیزى هستند تفاوت از زمین تا آسمان است. مانند تفاوت عشق تا شعار.
    عشق آسمانى است و عشق ورزیدن کار اهالى آسمان!
    شعار زمینى است و شعار دادن حرفه زمینى‏ها !

    منتظران واقعى به امامشان عشق مى‏ورزند.
    مدعیان انتظار ، تنها شعار مى‏دهند .
    منتظران واقعى در پى اصلاح وضعیت موجودند .
    مدعیان انتظار ، هر نوع اصلاحى را محکوم مى‏کنند .
    منتظران واقعى تلاش مى‏کنند تا موانع ظهور را بشناسند و آنها را برطرف کنند .
    مدعیان انتظار ، منتظر مى‏مانند تا امام غایبى بیاید و امور را به صلاح آوردمنتظران واقعى انتظار را تکلیف و رسالت مى‏داند . مدعیان انتظار براى رفع تکلیف منتظرند .
    منتظران واقعى ، بانشاطند و امیدوارانه به آینده مى‏نگرند.
    مدعیان انتظار ، مأیوس‏اند و دل‏خسته .
    منتظران واقعى ، زندگى فردى و اجتماعى خود را براساس آنچه در انتظار اویند سامان مى‏دهند .
    مدعیان انتظار ، نه در زندگى فردى نه در زندگى اجتماعى خود هیچ تأثیرى از آنچه انتظارش را مى‏کشند ، نمى‏پذیرند .
    منتظران واقعى ، براى استقرار عدالت تلاش مى‏کنند .
    مدعیان انتظار، استقرار عدالت را موکول به ظهور منجى غیبى مى‏دانند .
    منتظران واقعى ، در مقابل ظلم و فساد ایستادگى و مبارزه مى‏کنند .
    مدعیان انتظار ، با عوامل فساد و ظلم تنها در دل مخالفت مى‏کنند نه در عمل.
    منتظران واقعى تلاش مى‏کنند تا حکومتهاى باطل را براندازند و خود زمینه‏ساز حکومت عدل و ایمان گردند .
    مدعیان انتظار ، اساساً هیچ حکومتى در زمان غیبت را حکومت حق نمى‏دانند و معتقدند باید منتظر شد تا خود امام بیاید و حکومت کند .
    منتظران واقعى ، امر به معروف و نهى از منکر مى‏کنند که سنت همه صالحان عالم است .
    مدعیان انتظار ، نسبت به دیگران بى‏تفاوتند .
    منتظران واقعى ، نگران سرنوشت خود و جامعه هستند .
    مدعیان انتظار ، به سرنوشت خود و جامعه نمى‏اندیشند و اقدام جدى‏اى در عرصه‏هاى اجتماعى و اصلاحى نمى‏کنند .
    منتظران واقعى ، در برابر آزارها و تکذیبها مقاومت مى‏کنند .
    مدعیان انتظار ، آنقدر محافظه‏کارند که مورد آزار و تکذیب قرار نمى‏گیرند .


  • کلمات کلیدی :


  • سلام آفتاب مهربان

    نوشته شده در  دوشنبه 87/8/20ساعت  2:21 صبح  توسط قطره ای از دریا 

    در طوس تجلی خدا می بینم
    آثار جلال کبریا می بینم
    در کفشکن حریم پور موسی
    موسی کلیم با عصا می بینم
     


  • کلمات کلیدی :


  • شما فکر کردید صاحب ندارید ؟!

    نوشته شده در  یکشنبه 87/8/12ساعت  3:59 عصر  توسط قطره ای از دریا 

     

                                           

                              شما فکر کردید صاحب ندارید ؟!

    دیرم شده بود . منتظر تاکسی بودم . همیشه تاکسی بود اما اون روز هر چی ایستادم بی فایده بود . مجبور شدم پیاده برم . خیلی دلم گرفته بود . هم بخاطر ایام فاطمیه ، هم یه مشکلی برام پیش اومده بود ، که منو داشت از پا در میاورد .  سراسیمه وارد کلاس شدم . کلاس شروع شده بود ! استاد چند لحظه سکوت کردند تا من بشینم ، همه صندلیها پر بود به ناچار ردیف اول یه صندلی خالی بود نشستم ، اما خیلی سختم بود ، چند دقیقه ای از کلاس گذشت . استاد گفت : میخوام بحث رو عوض کنم !

    و شروع کردند به تعریف : " یه روز علامه طباطبایی قبل از نوشتن کتاب تفسیر المیزان ( ایامی که در تهران زندگی میکردند ) تو کلاس مشغول تدریس بودند که یکی از دوستان آمدند و گفتند : آقا ! صاحبخونه وسایل شما رو ریخته تو کوچه ( آخه یکی دو ماهی بود که کرایه خونه نداده بودند و حقوق طلبگی کفاف نمیکرد ) . با هم را افتادند سمت خونه ؛ وقتی رسیدند سر کوچه و دیدند خانم و بچه ها با وسایل تو کوچه هستند ، یه لبخند زدند و گفتند : هه ! خدا هم فکر کرده ما آدمیم ! میخواد امتحانمون کنه ! "

    من که خودم منتظر یه تلنگر بودم اشکام همینطور جاری شد بدون اینکه صدام در بیاد ، حتی جرأت نمیکردم دستم رو به سمت چشمام ببرم اشکام رو پاک کنم ، همین طور سرم پایین بود . استاد چند دقیقه سکوت کرد . بعد شروع کرد به خوندن دعای فرج و بعضی از همکلاسیها شروع کردند به گریه ! بعد از اتمام دعای فرج سرم رو آروم آوردم بالا ! دیدم استاد داره نگام میکنه ! یه لبخند معنی داری زد و گفت : فکر کردید شما صاحب ندارید ؟! دیگه تا آخر کلاس خجالت میکشیدم سرم رو بلند کنم . آخه ایشون انگار فهمیده بودن من کم آوردم .

    واقعاً ما خیلی وقتها یادمون میره صاحب داریم !!!


  • کلمات کلیدی :


  •    1   2      >
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    یه سوال ؟
    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شده به عشق
    چرا کسی فیلمش را نمی سازد ؟
    [عناوین آرشیوشده]